امروز شنبه ، ۲۷ مهر ۱۳۹۸
ناله و فریاد من سودی به حال من ندارد

 

 

ناله و فریاد من سودی به حال من ندارد

از که آزادی بخواهم این قفس روزن ندارد

زخم گردن، جسم نیلی، پای خون آلوده گوید

آسمان زندانیی مظلومتر از من ندارد

آنچنان افتاده ام از پا در این زندان که دیگر

دست من تابی که غُل بردارد از گردن ندارد

کس نگوید آخر ای بیدادگر صیاد، بس کن

مرغ بال و پرشکسته در قفس کشتن ندارد

طور، زندان، آه، آتش، اشک مونس، ناله همدم

موسی این حال و هوا در وادی ایمن ندارد

دوستان یاد آورید از گریۀ ویران نشینی

کو تسلأّئی به غیر از خندۀ دشمن ندارد

نیست یکسان حبس تاریک من و زندان یوسف

او چو من آثار زنجیر ستم بر تن ندارد

او دگر نشکسته درهم استخوان ساق پایش

او دگر در گوشه مطموره ها مسکن ندارد