امروز جمعه ، ۹ آبان ۱۳۹۳
نمی گیرم دل از دامت ببندی یا که بگشایی

 

نمی گیرم دل از دامت ببندی یا که بگشایی

نپوشم دیده از حسنت بپوشی یا که بنمایی

بمیرم از فراقت یا بمانم زنده بر وصل ات

برآرم یا خاموش بنشینم چه فرمایی؟
نکوتر می شود حالم فزون تر می شود صبرم

چه خونم بر زمین ریزی چه اشگم را بیفزایی

شوم خاک سر کویت به کویت گر فتد راهم

کنم فرش رهت جان را اگر در کلبه ام آبی

بود چشم انتظار آفتاب طلعتت عالم

که با یک جلوه ی حسن خود عالم را بیارایی

زهستم دل بریدم تا همه هستم غمت باشد

به اشگم دیده را شستم که پا بر دیده ام سایی

بگریانی برنجانی بسوزانی بمیرانی

همه سهل است اگر یکدم به سویم دیده بگشایی

اگر در گلشن جنّت روم یک دم نیاسایم

مگر آن دم که تو در خانه ی قلبم بیاسایی

صراط مستقیمت نیست «میثم» در صف محشر

مگر راه رسول و اهلبیتش را بپیمایی