امروز جمعه ، ۳ مرداد ۱۳۹۳
روز عاشور که شورش همه جا را پر کرد

 

 

روز عاشور که شورش همه جا را پر کرد
شعله از خاک زمین رخنه بجان خور کرد


ناله خون بر دل هفت اختر و چار عنصر کرد
تیر عشق آمد و قصد دل و جان حرّ کرد


آری آن تیر که از چلّه تقدیر شتافت
در دل آن همه دشمن دل او را بشکافت


بود چون کوه ولی رعشه بجانش دیدند
دریم اشک به هر سوی روانش دیدند


مهر رخ، زردتر از برگ خزانش دیدند
تیر قامت به تفکّر چو کمانش دیدند


باطلش هر طرف و عشق به حق می ورزید
دیدگانش یم و خود اشک صفت می لرزید


کرد از لشگریانش یکی این گونه سؤال
کز چه ره لرزه فتادت به تن ای کوه کمال؟


گر بپرسند که اشجع که بود روز قتال؟
می برم نام تو را بین شجاعان فی الحال


گفت: حور آنطرف و اینطرفم دیو رجیم
چون نلرزم که دلم بین جنان است و جحیم


آنطرف یکسره نور، اینطرفم یکسره نار
آنطرف یکسره گل، اینطرفم یکسره خار


آنطرف صبح فروزنده و این سو شب تار
آنطرف اهل یمین اینطرفم اهل یسار


به خدا جنتی ام روی به نیران نکنم
بیمی از دادن جاندر ره جانان نکنم


ناگهان تاخت چو رعد از دل ظلمات به نور
پای تا سر همه عشق و همه شوق و همه شور


خجل از کار خود و مفتخر از فیض حضور
گفت ای آینۀ ذات خداوند غفور


ای پناه همه به سوی تو پناهنده منم
شاه بخشنده توئی بندۀ شرمنده منم


منم آنکس که سر راه گرفتم بتو تنگ
منم آنکس که زدم شیشۀ قلبت را سنگ


حال از اشک ندامت شده رویم گلرنگ
پاک کن ز آینۀ قلب من ای مولا زنگ


این من و آنهمه بار گَنه و جرم و خطا
این تو و اینهمه جود و کرم و لطف و عطا


آنقدر چهره بخاک در جانان پوشید
آنقدر در بر مولا به تضرّّع کوشید


آنقدر خون دل از دیدۀ گریان نوشید
تا یَمِ واسعۀ رحمت یزادن جوشید


پای بگذاشت به پیش و ز کرم دست گشود
گِرد غم از رخ آن بندۀ آزاده زدود


گفت ای دوست چه خوب آمدی اهلاً بنشین
مرحباً بک رضی الله، فرود آی ز زین


که پذیرفت تو را توبه خداوند مبین
میهمانی و بود منزلتت برتر از این


گفت: با گریه نه آخر تو بما مهمانی؟
ز چه باید شوی از تیغ ستم قربانی؟


اذن فرمان که رو در صف پیکار کنم
جان به پای تو و اطفال تو ایثار کنم


بخیه با تیر غمت زخم دل زار کنم
پیروی از خط عباس علمدار کنم


گرچه در طور تولّای تو ایمن باشم
به که پیش از همه قربانی تو، من باشم


اذن بگرفت و روان جانب میدان گردید
دشت خون با قدمش روضۀ رضوان گردید


روبرو یکسره با لشگر شیطان گردید
یم خون و یم خشم و یم طوفان گردید


گفت: ای دیده بفردای جزاتان گریَد
اَسخط الله که مادر به عزاتان گرید


دعوت از زادۀ آزادۀ زهرا کردید
منعش از آب در این سوخته صحرا کردید


وز عطش خون بدل زینب کبرا کردید
هیچ دانید چه با عترت طاها کردید؟


این حسین است و دل از خون شد مالامالش
آسمان سوخته از العطش اطفالش


ناگهان رعد صفت تیغ جهانگیر کشید
ناز آن قوم ستم پیشه به شمشیر کشید


از جگر نعره در آن مهلکه چون شیر کشید
خصم هر سوی بقصدش زکمان تیر کشید


تیغ بر دست، صف لشگر کفار شکافت
وز صف معرکه نزد شه ابرار شتافت


باز شد صاعقه و بر جگر دشمن زد
شعلۀ آتش تیغش همه را دامن زد


ای بسا دست و سر و سینه و پاو تن زد
بر زمین پیکر گُردان هژ برافکن زد


الحذر الحذر از خاک به افلاک انداخت
که به یک حمله چهل تن بروی خاک انداخت


ناگهان تیره دلی مرکب او را پی کرد
راه در قلب سپه، پای پیاده طی کرد


ناله در غربت مولاش بسان نی کرد
تیغ جا بر جگر و فرق منیر وی کرد


ای بسا نیزه که بر آن بدن پاک آمد
نازنین سرو قدش بر زِبَر خاک آمد


چشم بگشود در آن قلزم خون سوی خیام
شاید از دور ببیند، رخ زیبای امام


وز لب شسته بخون، داد به مولاش سلام
دید ناگاه که آن نور دل خیرالانام


از حرم آمده چون جان گرامی ببرش
سر زانوی محبّت بگرفته است سرش


ای حسین ای سر هر کشته، سر دامن تو
از چه بر خاک سه شب ماند گرامی تن تو


از چه نگذاشت به تن خصم تو پیراهن تو
زده آتش همه را قصّۀ جان دادن تو


«میثم» آن به که از این قصّه دگردم نزند
وصف این غم نکند، شعله به عالم نزند